کارتون آلیس در سرزمین عجایب(دوبله فارسی جوانه پویا)

یك روز گرم تابستان ، آلیس و بچه گربه ی ملوسش ، دینا  روی شاخه ی درختی نشسته بودند . زیر درخت ، خواهر آلیس در حال خواندن كتاب تاریخ با صدای بلند بود . اما آلیس  به او گوش  نمی كرد  و در دنیای رویاهای خود غوطه ور بود . دنیایی كه در آن خرگوش ها لباس می پوشند و در خانه های كوچك زندگی می كردند  . آلیس دینا را برداشت و از درخت پایین آمد ، درست همان موقع ، یك خرگوش سفید  را در حال فرار دید كه یك ساعت بزرگ را محكم با پنجه هایش گرفته بود .خرگوش سفید ، همان طور كه می دوید زیر لب می گفت : دیرم شده ! دیرم  شده ! آلیس بهت زده گفت :«چقدر دقیق ! یك خرگوش برای چه ممكن است دیرش شده باشد !؟ » و فریاد زد خواهش  می كنم صبر كن من هم بیایم .اما خرگوش نایستاد و همچنان با صدای بلند گفت كه « دیرم شده ! دیرم شده ! » و در سوراخ بزرگی پای درخت ناپدید شد .

 

(بقیه داستان در ادامه مطلب)

قیمت:1500تومان


کارتون آلیس در سرزمین عجایب(دوبله فارسی جوانه پویا)

آلیس كه حس كنجكاویش تحریك شده بود .، دنبال  خرگوش  با فشار و زحمت  وارد سوراخت تنگ شد  و چهار دست و پا داخل تونل شروع به حركت كرد . ناگهان آلیس احساس كرد كه از جای بلندی افتاده است  و با سرعت رو به پائین سقوط می كند . هر لحظه پائین و پائین تر اما خوشبختانه لباس او مثل بالن پر از بادی شد و مانند چتر نجات او را از سقوط نجات داد . او در فضای تونل شناور بود  و به آهستگی و بی وزنی  در طول تونل  به جلوی  حركت می كرد بر روی  دیوارهای تونل ، تابلوهای عجیب و غریبی دیده می شد  اثاثیه و مبلمان داخل آن هم خیلی عجیب بودند  بالاخره آلیس  به انتهای تونل رسید خرگوش سفید در انتهای یك راهروی خیلی بلند كه در گوشه  تونل قرار داشت دوباره ناپدید شد ، آلیس فریاد  زد « صبر كن !» و دنبال او دوید . در انتهای راهروی بلند و باریك یك در بسیار كوچولو قرار داشت . آلیس دستگیره را تكان داد ، صدایی گفت : هی ! این صدا  از دستگیره در بود . آلیس گفت :« من می خواهم  دنبال  خرگوش سفید بروم ، خواهش می كنم بگذارید داخل شوم » دستگیره پاسخ داد « متأسفم تو خیلی بزرگی ، كمی از محتویات داخل ان بطری بخور .»

 

آلیس به اطراف نگاهی انداخت  و یك بطری پیدا كرد كه روی ان نوشته شده بود  « مرا بنوش » آلیس اول چند قطره از آن را امتحان  كرد و بعد تا قطره اخر ان نوشید . در همان لحظه آلیس  شروع  به كوچك شدن  كرد . او به قدری كوچك شد كه از ان در كوچولو به راحتی می توانست عبور كند .ان سوی در آلیس در ابتدای یك جنگل بزرگ بود  ناگهان دوباره خرگوش سفید را از دور لابه لای درختان دید  و شروع به دویدن به دنبال او كرد . اما هنوز چندی نگذشته بود كه دو مرد چاق و كوتوله كه كاملاً شبیه به هم بودند راه  را  سد كردند . نام های انان « مثل » و « مانند » بود . آلیس گفت : اسم من هم آلیس است .  من می خواهم بدانم كه خرگوش سفید از كدام طرف رفته !؟دو مرد كوتوله همزمان با هم شروع به صحبت كردند . آلیس نمی توانست بفهمد  كه انها چه می گویند .  بنابراین تصمیم گرفت كه جهت دیگری  را برای ادامه مسیرش انتخاب كند .

آلیس خیلی  زود  به خانه ی كوچكی رسید  همان طور كه به طرف خانه می رفت  خرگوش سفید  را دید كه از در ورودی خانه بیرون پرید  او لباس جدیدی به تن داشت كه یك بلوز  با یقه ای چین دار بود . خرگوش دوباره فریاد زد « خدای من دیرم شده ! دیرم شده ! » سپس رو كرد به الیس و گفت : « برو دستكش های من را بیاور ! » آلیس از این  كه خرگوش   با او صحبت كرده بود  خیلی هیجان زده شد و  فورا داخل خانه ی كوچك رفت .آلیس همه جا را دنبال دستكش گشت ولی به جای ان یك شیشه حاوی چند بسكویت پیدا كرد ، بسكویت ها به نظر خوردنی و خوشمزه می آمدند بنابراین بی درنگ یكی از انها را برداشت و خورد ناگهان شروع كرد  به بزرگ شدن ، بزرگ و بزرگتر و خیلی زود از حجم خانه بزرگتر شد ،  دستهایش از پنجره ها و پاهایش از در بیرون زدند .آلیس با خود گفت : ممكن است اگر چیز دیگری پیدا كنم و بخورم  دوباره كوچك  بشوم . او دستهایش را تا انجا كه می توانست دراز كرد و از توی  باغ  روبروی خانه یك هویج كند و وقتی  آن را خورد ، دوباره شروع كرد به كوچك شدن آلیس خیلی زود دوباره به قدری كوچك شد كه  می توانست از در ورودی خانه عبور كند .

 

خرگوش از اینكه می دید ان هیولا ناپدید شده است خیلی  خوشحال بود  و دوباره شروع به دویدن  به سمت پائین باغ كرد .آلیس هم شروع به دویدن دنبال خرگوش كرد  . اما حالا چون خیلی كوچك شده بود علف ها به نظرش جنگل عظیمی می آمدند . كه ناگهان  با شنیدن صدایی خواب آلود  درجا میخكوب  شد . ان صدای عجیب پرسید « الیس حالت چطور است ؟! » آلیس وقتی خوب نگاه كرد ، كرمی را دید كه زیر سایه یك قارچ لم داده بود .آلیس پاسخ داد من آلیس  هستم و آرزو  دارم كه بلندتر شوم كرم درخت ناگهان تبدیل به یك پروانه  زیبا شد و گفت : من می توانم  كمكت كنم و به یك قارچ  اشاره كرد و ادامه داد :«یك طرف از این قارچ تو را بلندتر و طرف دیگر تو را كوتاه تر می كند »  و بعد هم پروانه  زیبا بال زده رفت . آلیس نزدیك قارچ رفت و با دقتی  به ان نگاه كرد .

 

او سعی كرد كه تصمیم بگیرد كدام طرف ان ممكن است او را بلندتر كند . اما نتوانست بالاخره  او یك تكه از هر دو طرف قارچ كند  و یكی  از تكه های كنده شده  را خورد خوشبختانه  آلیس قطعه درست را انتخاب كرده بود و خیلی زود به قد طبیعی خودش بازگشت . او قطعه دیگر قارچ را در جیبش  انداخت و در اطراف مشغول قدم زدن  شد كه صدای اوازی به گوشش رسید . به  سمت  صدا برگشت . او یك لب خندان كه دندانهایش نمایان بود  و یك جفت  چشم را دید آلیس دقیق تر نگاه كرد یك گربه عجیب با خطهای ارغوانی  در برابرش ظاهر شد . آلیس گفت : « من دنبال خرگوش سفید هستم . از كدام راه باید بروم ؟ » گربه ی عجیب گفت : من گربه ی چشایر هستم ، اگر من دنبال خرگوش سفید می گشتم ، از « مدهتر » و « مارچ هر » می پرسیدم  از كدام طرف ؟ و به سوی جاده ای در جنگل  اشاره كرد و سپس گربه ی عجیب ناپدید شد . بنابراین  آلیس ان جاده را دنبال كرد و خیلی زود صدای آواز مدهتر و مارچ هر را شنید . انها  مشغول نوشیدن چای سر یك میز بسیار بزرگ و مجلل بودند .

 

مدهتر گفت :« ما یك میهمانی غیر تولد داریم ، چون ما فقط یك روز در سال مهمانی تولد داریم ، بنابراین 364 روز دیگر  را مهمانی غیر  تولد می گیریم » مارچ هر از آلیس پرسید از كجا امده است  و آلیس شروع كرد  به توضیح دادن :« همه چیز از ان جا شروع شد كه من و گربه ام دینا روی شاخه ی درخت نشسته بودیم و » ناگهان  صدای جیغی بلند شد :« وای گربه ؟! »  و بعد یك موش كوچولو از داخل فنجان چای بیرون پرید و دور میز شروع  به دویدن كرد . مدهتر  صدا زد : « بگیریدش ! » در همین موقع خرگوش سفید دوباره ظاهر شد  و باز هم گفت : وقت نیست ! دیرم شده!» و دوباره كمی دورتر ناپدید شد . آلیس فریاد زد « صبر كن » و از پشت میز بلند شد و به دنبال  او دوید .آلیس دیگر از پیمودن راههای عجیب غریب  در این سرزمین عجایب خسته شده بود و با خودش گفت : دیگر بهتر است  به خانه برگردم اما ناگهان گربه دچشایر ظاهر شد و  گفت : « تو نمی توانی بدون این كه ملكه را ملاقات كنی  به خانه برگردی ! » بعد از گفتن این حرف  یك در  از میان درخت نزدیك آنها باز شد . آلیس به طرف ان رفت و از ان عبور كرد و ناگهان  خودش را در باغ یك قصر بزرگ دید .

 

او از دیدن دو كارت بازی كه گلهای رز سفید را با رنگ قرمز نقاشی  می كردند ، متعجب مانده بود .كارت ها توضیح دادند كه ملكه  ی آس دل ، رزهای قرمز سفارش داده است وآنها  رزهای سفید را قرمز می كنند  به این امید كه متوجه نشود  و اگر  درست همان موقع در بزرگ قصر باز شد و خرگوش سفید رژه كنان بیرون امد و اعلام كرد : « ملكه دلها و پادشاه » ملكه به سوی  بوته گل رز قدم  برداشت و با لحنی جدی پرسید :«چه كسی رزهای  من را قرمز كرده است ؟  سرش را بزنید ! » و بعد متوجه آلیس شد آلیسس در حالی كه از ترسس می لرزید گفت : من دنبال راه برگشت  به خانه هستم .» ملكه فریاد زد « راه خانه ی تو ؟ تمام راه های این جا متعلق به من است ! سرش  را بزنید » ولی ملكه سریعاً تغییر عقیده داد و از آلیس پرسید : « ببینم تو كریكت بازی می كنی ؟ » الیس پاسخ داد : « بله قربان » و بعد ملكه دستور داد خوب بیا  بازی را شروع كنیم .

 

آلیس هرگز چنین بازی كریكت عجیبی ندید بود . توپ های بازی جوجه تیغی و راكت بازی هم فلامینگو ها بودند  درست موقعی كه ملكه  می خواست  فلامینگوی خودش جوجه تیغی را پرتاب كند . گربه ی چشایر ظاهر شد و فلامینگوی ملكه وحشت كرد . در این اوضاع در هم بر هم ملكه تعادلش را  از دست  داد و افتاد. او شدیداً  از كوره در رفت و رو به آلیس كرد و نعره زد سرش را بزنید پادشاه گفت : ملكه اجازه  بدهید اول او را دادگاهی كنیم ؟! ملكه نفس عمیقی كشید و گفت : « بسیار خوب » سپس همه به دادگاه رفتند و آلیس  هم مجبور شد كه به دادگاه بیاید . ملكه در جایگاه قاضی نشست . خرگوش گفت : عالیجناب ، زندانی متهم به تقلب در بازی كریكت است » ملكه داد كشید : هیچ اهمیت ندارد ! او مجرم است ، سرش را بزنید ! در این لحظه شاه پرسید : ممكنه اجازه بدهید چند تا  شاهد به جایگاه دعوت كنیم ؟ ملكه سرش را به نشانه ی تأیید تكان داد و گفت : « بسیار  خوب ! اما دادگاه رسمی  است و ادامه داد .»

اولین شاهد ، مارچ هر بود بعد از و موش كوچولو و به دنبال او  مدهتر امدند . در همان لحظه گربه ی چشایر هم ظاهر شد آلیس گفت : قربان نگاه كنید گربه ی جادویی!همان موقع موش كوچولو از فنجانش  بیرون  پرید ! او دور اتاق دادگاه می دوید و همه حضار هم  جیغ كشیدند و به دنبال او دویدند ناگهان آلیس به یاد  قطعه  ی باقی مانده از ان قارچ  در جیبش افتاد و یك تكه از یكی از قسمتهای ان را خورد . او ناگهان دوباره شروع به بزرگ شدن كرد ، بزرگ و بزرگتر ،  طوری كه همه حاضرین وحشت زده شده بودند . ملكه فریاد زد «سرش را » اما قبل از اینكه بتواند جمله اش  را تمام كند آلیس گفت : من از شما  نمی ترسم ، شما فقط یك ملكه ی پیر بداخلاق هستید ! چیزی از گفته آلیس نگذشته بود كه دوباره احساس كرد دارد كوچك می شود ملكه با حالت پیروزمندانه ای پرسید : « خوب حالا بگو ببینم ، توچه گفتی ، عزیزم ؟»  آلیس  كه چاره ای دیگری  نداشت پا به فرار گذاشت و به سرعت از دادگاه گریخت .

 

اما خیلی زود راهش را در پرچین های پر پیچ و خم گم كرد . او هنوز نمی توانست صدای ملكه را بشنود ولی به به نظر میرسید كه صدای ملكه از مسافت خیلی دوری مثل یك رویا  به گوشش می رسد . ناگهان آلیس شنید  یكی او را صدا می كند « آلیس ، آلیس  لطفاً بیدار شو !»ان صدا متعلق به خواهرش بود :« آلیس تو خیلی خوابیدی، هیچ چیز از درس تاریخ به یادت مانده ؟» آلیس  چشمانش را مالید دینا  زیر دامن آلیس  خود  را پیچ تابی داد و دوباره خواب رفت . آلیس گفت : « نمی دانی چه اوقات پر هیجانی داشتم ! یك خرگوش  سفید ان جا بود من دنبال او رفتم و »خواهر آلیس گفت : «خوب دیگر بهش فكر نكن ، حال  باید به خانه بر گردیم كه وقت خوردن چای و عصرانه است . آلیس بچه گربه اش را برداشت و گفت دینا ممكن است كه بعد از ان همه ماجرا ،  من در دنیای حقیقی باشم ؟!


قیمت:1500تومان


نوشته شده در تاریخ جمعه 2 بهمن 1388    | توسط: ehsan raha    | طبقه بندی: خرید کارتون، خرید کارتون جدید،     | نظرات()